غزل شمارهٔ ۱۸۰۰
ز چاک سینه خود هر که قبله گاهش نیستبه هیچ وجه به درگاه قرب راهش نیست
ز آه سرد بود بادبان کشتی دلبه هیچ جا نرسد هر دلی که آهش نیست
غرض ز وسعت میدان لامکان، شان استوگرنه غیر دل تنگ جلوه گاهش نیست
حضور خاطر دیوانه مشربان وحشی استمن و سراسر دشتی که یک گیاهش نیست
ز انفعال رسیدم به این بارگاه قبولخوش آن گنه که به جز شرم عذر خواهش نیست
حنای عقده گشایی به ناخنی بسته استکه غیر سینه مجروح دستگاهش نیست
به روی بستر گل خواب می کند مرغیکه شب به غیر پر و بال خود پناهش نیست
منم که خانه به دوش توکلم ورنهکدام قطره که در بحر، خانه خواهش نیست؟
اگر چه گل دگری می زند به دستارشچه فتنه هاست که در نرگس سیاهش نیست
ز هر دلی که سفر می کند غبار ملالبه غیر سینه صائب قرارگاهش نیست