غزل شمارهٔ ۱۷۹۰
هزار بار درآیم اگر به خانه دوستبه کوچه غلط اندازدم بهانه دوست
چنین که شوق مرا بیقرار ساخته استعجب که دل بنشیند مرا به خانه دوست
فسانه ای است که افسانه خواب می آردبه چشم خواب نمک می زند فسانه دوست
ز باده طبع ستم دوست مهربان نشودز آب، رنگ نبازد گل بهانه دوست
فغان که شرم محبت امان نداد مراکه بوسه ای بربایم ز آستانه دوست
به خال، چشم سیه ساختم ندانستمکه دام مکر نهفته است زیر دانه دوست
تلاش بیهده ای می کند سر خورشیدفتاده است بلند، آستان خانه دوست
به صبر خویش مکن تکیه از غرور که طورسپندوار به رقص آمد از ترانه دوست
به چشم همت سرشار چون دو دست تهی استمتاع هر دو جهان در قمارخانه دوست
مرا به خاک در دوست آشنایی نیستبه آشنایی دل می روم به خانه دوست
ز شغل عشق چه اندیشه می کنی صائب؟خمار صبح ندارد می شبانه دوست