غزل شمارهٔ ۱۷۶۵
به نوخطان نگرستن دلیل دیده وری استکه حسن چهره بدیهی و حسن خط نظری است
خموش باش که آن کوه و ناز و تمکین راخروش هر دو جهان خنده های کبک دری است
ز خاکبازی اطفال می توان دریافتکه عیش روی زمین در مقام بیخبری است
مخور فریب عمارت درین خراب آبادکه فرش خانه خرابان همیشه بال پری است
مدار چشم اقامت ز عمر بی بنیادکه همچو ریگ روان، خرده های جان سفری است
مکن به پرده دل راز عشق را پنهانکه پرده داری حسن لطیف، پرده دری است
درین ریاض به بی حاصلی قناعت کنکه تازه رویی سرو چمن ز بی ثمری است
مباش وقت سحر بی ستاره ریزی اشککه نور چهره گردون ز گریه سحری است
شود شکستگی دل ز فیض عشق درستکه مومیایی مینا، دکان شیشه گری است
به داغ عشق قناعت کن از جهان صائبکه دور خوبی گلهای بوستان سپری است