گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۵۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: رنیامدهاست۱۲ بیت
هنوز خنده ازان لب بدر نیامده استنمک به پرسش داغ جگر نیامده است
تو ذوق از سر جان خاستن چه می دانی؟که نامه بر ز درت بیخبر نیامده است
رساند صبح قیامت به زلف شب مقراضهنوز روز سیاهم بر نیامده است
چگونه دانه ما سر برآورد از خاک؟هنوز مو ز کف دست بر نیامده است
چه حاجت است به تکلیف، خانه خانه اوستمگر به خانه دل، غم دگر نیامده است؟
امید بوسه ازان لب ز تنگ چشمی ماستشرر ز آتش یاقوت برنیامده است
(عبث حباب به ساحل دو چشم دوخته استازین محیط کسی زنده برنیامده است)
(چسان میان کمر بستگان ستاده شویم؟چو شمع گریه ما تا کمر نیامده است)
(دلیر می روی از پی سیاه چشمان راکتاره نگهت بر جگر نیامده است)
(دلت به گریه خونین ما نمی سوزدبه چشم آبله ات نیشتر نیامده است)
(به ما که مردم آزاده ایم طعنه مزنکه سنگ بر شجر بی ثمر نیامده است)
اگر چه فکر تو صائب گذشته است از چرخهنوز طب به معراج بر نیامده است