غزل شمارهٔ ۱۷۵۱
نه خط ز خال لب یار سر برآورده استکه در هوای شکر، مور پر برآورده است
میان شبنم و گل، پرده حجاب شده استترا کسی که ز اهل نظر برآورده است
سبک عنانی زلف از تپیدن دلهاستز بیقراری ما، دام پر برآورده است
زخنده اش جگر خاک شکرستان استلبی که مور مرا از شکر برآورده است
تو شیشه جان غم خود خور که عشق سنگین دلمرا چو کبک به کوه و کمر برآورده است
به خون باده گلرنگ تشنه زان شده امکه از حریم توام بیخبر برآورده است
به لامکان حقیقت کجا رسد زاهد؟که زهد بر رخش از قبله، در برآورده است
مشو ز لاله سیراب و داغ او غافلکه لیلیی ز سیه خانه سر برآورده است
همای عشق که افلاک سایه پرور اوستدر آشیانه ما بال و پر برآورده است
مگر به فکر لب او فتاده ای صائب؟که ناله های تو رنگ دگر برآورده است