گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۴۴

گشاد دل به سخنهای آشنا بسته استنشاط گل به سبکدستی صبا بسته است
تو گم نگشته ای از خویشتن، چه می دانیکه شمع رشته به انگشت خود چرا بسته است؟
مکن ملاحظه از شرم، حرف ما بشنوکه این طلسم به یک حرف آشنا بسته است
ز نقش اطلس و دیبا موافقت مطلبکه نقشهای موافق به بوریا بسته است
گناه روی به آیینه می کند نسبتسیه دلی که کمر در شکست ما بسته است
چو موج محو شو اینجا که تخته تعلیمدر رسیدن دریا به ناخدا بسته است
ندیده سختی از ایام، دل نگردد نرمکه روسفیدی گندم به آسیا بسته است
فراغبال درین بوستان نمی باشدکه بوی سنبل و گل، دام در هوا بسته است
قدم ز خاک شهیدان کشیده ای عمری استنصیحت که به پای تو این حنا بسته است؟
نماند ناخن تدبیر در کفم صائبکه این گره به سر زلف مدعا بسته است؟