غزل شمارهٔ ۱۷۴۲
هنوز خط ز لب یار برنخاسته استغبار فتنه ازین رهگذر نخاسته است
ز بخت تیره من از آفتاب نومیدموگرنه صبح ز من پیشتر نخاسته است
مکن به دل سیهان پند خویش را ضایعکه خون مرده به صد نیشتر نخاسته است
نچیده است گل از روی دولت بیدارز خواب هر که به روی تو برنخاسته است
ز لرزش دل عشاق کی خبر داری؟که آه سرد ترا از جگر نخاسته است
ز تندباد حوادث نمی روم از جایفتاده ای چو من از خاک برنخاسته است
ز محفلی که مرا جستن است در خاطرسپند از آتش سوزنده برنخاسته است
مکن به سنگدلان صرف آبرو صائبکه هیچ ابر ز آب گهر نخاسته است