غزل شمارهٔ ۱۷۳۱
شراب کهنه که روشنگر روان من استمصاحب من و پیر من و جوان من است
ز فیض بیخودی از هر دو کون آزادمخط پیاله ز غم ها خط امان من است
ز انفعال گنه دل نمی توان برداشتوگرنه جذبه توفیق همعنان من است
چه حاجت است به دریوزه ملال مرا؟خمیر مایه غم، مغز استخوان من است
ازان چو باد صبا گشته ام پریشان سیرکه دست زلف بلند تو در میان من است
دگر چه کار کند سعی طالع وارون؟که خضر در پی پیچیدن عنان من است
چراغ مرده من آفتاب چون نشود؟که یک جهان دل روشن نگاهبان من است
به هر روش که فلک سیر می کند شادمکه این سمند سبکسیر، زیر ران من است
بهار در پس دیوار باغ پنهان شدز بس که منفعل از چشم خونفشان من است
چگونه سر ز خجالت برآورم از خاک؟گلی نچید ز من آنکه باغبان من است
نکرده صید ازین صیدگاه چون نروم؟که گر هما فکنم، زور بر کمان من است
بهار با نفس آتشین لاله و گلکباب گرمی هنگامه خزان من است
نظر به نعمت الوان روزگارم نیستچو شمع، توشه من جسم ناتوان من است
بساط سحر کلامان به یکدگر پیچیدعصای موسی من کلک ناتوان من است
ز پاره گشتن پیوند جسم معلوم استکه ماه در ته پیراهن کتان من است
درین غزل به تأمل نگاه کن صائبکه بهترین غزلهای اصفهان من است