غزل شمارهٔ ۱۷۲۲
خزان بیجگران نوبهار مردان استبه تیغ غوطه زدن سبزه زار مردان است
جهان پر شر و شورست بحر مواجیکه لنگرش قدم پایدار مردان است
ز فوت کام جهان بر جگر بنه دندانکه پشت دست گزیدن نه کار مردان است
به سیلیی که زند روزگار، خندان باشکه سکه زر کامل عیار مردان است
ربودن از دهن تیغ بوسه سیرابشعار بیجگران نیست، کار مردان است
به شمع عاریتی نیست خاکشان محتاجز سوز سینه چراغ مزار مردان است
اگر چه قاف به خود چیده است تمکینیسبک چو کاه ز کوه وقار مردان است
ستاره ای که نلرزد به خود ز بیم زوالچراغ دیده شب زنده دار مردان است
ز زخم تیغ حوادث چو بیدلان مگریزکه دل دو نیم چو شد ذوالفقار مردان است
در آن مقام که باید گزید دشمن رازبان خویش گزیدن شعار مردان است
ز صید مردم اگر ناقصان نشاط کنندشکار خلق نگشتن شکار مردان است
طلا شده است مس هر که در جهان صائبز پرتو نظر خوش عیار مردان است