گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۰۳

حضور سوخته عشق در دل تنگ استکه آرمیده بود تا شرار در سنگ است
ز خود چگونه برآیم، که آسمان بلندز بار خاطر من سبزه ته سنگ است
ز رنگ عالم ایجاد، بوی خون شنودکسی که روی دلش در جهان بیرنگ است
دل رمیده به معشوق هم نمی سازدکه این پلنگ به ماه و ستاره در جنگ است
بساط چرخ و گهرهای شاهوار نجومبه چشم وحشت من دامنی پر از سنگ است
امیدها به هنر داشتم، ندانستمکه بخت سبز بر آیینه هنر زنگ است
فریب نازکی دست آن نگار مخورکه در فشردن دل، سخت آهنین چنگ است
همین که راه به دستت فتاد، راهی شوکه سنگ راه سبکرو، شمار فرسنگ است
متاع هر دو جهان را به رونما دادیمهنوز حسن غیور ترا ز ما ننگ است
مگر زمین دگر از غبار دل سازیموگرنه روی زمین بر جنون ما تنگ است
نمی بریم به میخانه دردسر صائبشراب لعلی ما چهره های گلرنگ است