غزل شمارهٔ ۱۶۸۸
چو شبنم آن که درین بوستان سحرخیزستمدام ساغرش از صاف عیش لبریزست
به خال گوشه ابروی او مبین گستاخکه چون ستاره دنباله دار خونریزست
فغان که نرگس بیمار خوبرویان راشکستن دل ما چون شکست پرهیزست
همیشه در دل فرهاد می کند جولانچه شد که دامن شیرین به دست پرویزست
زمان حسن قدیم ترا که می داند؟که آسمان یکی از سبزه های نوخیزست
ز آتش نفس گرم ما خطر داردچو خار، محتسب شهر اگر چه سر تیزست
ز آسمان کهنسال دلخراش ترستاگر چه سبزه رخسار یار، نوخیزست
ز سنگ، چشمه خون می کند روان صائبز بس که درد دل من سرایت آمیزست