گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۷۴

خوشا سری که ز تدبیر عقل نومیدستکه سال و ماه به دیوانه سر به سر عیدست
ز شهر دورشدن ها کفایت مجنونهمین بس است که فارغ ز دید و وادیدست
مدار دست ز اصلاح خود به موی سفیدکه دل سفید چو گردید صبح امیدست
به گوشمال مده رو سیاه را تهدیدکه بنده را خط راه گریز، تهدیدست
همین بس است ز قهر خدا سزای بخیلکه فقر دارد و از مزد فقر نومیدست
خبر ز تلخی آب بقا کسی داردکه همچو خضر گرفتار عمر جاویدست
غرور حسن گرفته است دیده خورشیدوگرنه لاغری ماه، عیب خورشیدست
مباش بی نفس سرد یک زمان صائبکه آه سرد در آن نشأه سایه بیدست