گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۵۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انبرخاست۱۰ بیت
چو خط ز عارض آن فتنه جهان برخاستز سبزه موی بر اندام گلستان برخاست
بنفشه از دل آتش برون نیامده استچسان ز روی تو این عنبرین دخان برخاست؟
چنان در آتش بیطاقتی فشردم پایکه از سپند به تحسین من فغان برخاست
کدام راه زد این مطرب سبک مضراب؟که هوش از سر من آستین فشان برخاست
زبان ناله بلبل چو غنچه پیچیده استدر آن چمن که مرا بند از زبان برخاست
چنان خمش به گریبان خاک سر بردمکه سبزه ام ز سر خاک بی زبان برخاست
به خاک راهگذار می توان برابر شدبه دستگیری مردم نمی توان برخاست
دلیل حفظ الهی است غفلت مردمکه ترس از دل این گله، از شبان برخاست
ز بازی فلک آگه نیم، همین دانمکه از کنار بساطش نمی توان برخاست
هما ز سایه من طبل می خورد صائبز بس صدای شکستم ز استخوان برخاست