گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۳۷

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: انزدورفت۱۵ بیت
هر که آمد به جهان دست به دامان زد و رفتبر سر خشت عناصر دو سه جولان زد و رفت
سخت کاری است برون آمدن از عهده رسمزین سبب بود که مجنون به بیابان زد و رفت
وقت آن خوش که درین راه نگردید گرهسینه چون آبله بر خار مغیلان زد و رفت
دلم از رفتن ایام جوانی داغ استآه ازین برق که آتش به نیستان زد و رفت
هر که چون شبنم گل پاک شد از آلایشغوطه در چشمه خورشید درخشان زد و رفت
دل من آب شد از غیرت اقبال حبابکه به یک چشم زدن غوطه به عمان زد و رفت
داغ ما چشم به الماس نگرداند سیاهزخم ما تیغ تغافل به نمکدان زد و رفت
هر که از چشمه تیغ تو دمی آب کشیدخاک در دیده سرچشمه حیوان زد و رفت
بلبل ما به دل نازک گل رحم نکردآتش از شعله آواز به بستان زد و رفت
مژه بر هم نزد از خواب اجل دیده مااین نمک را که به این زخم نمایان زد و رفت؟
از پریشانی ما یاد کجا خواهد کرد؟دل که بر کوچه آن زلف پریشان زد و رفت
وقت آن راهروی خوش که ازین خارستاندست چون برق جهانسوز به دامان زد و رفت
غم لشکر خور اگر پادشهی می خواهیمور این زمزمه بر گوش سلیمان زد و رفت
هر نسیمی که برآورد سر از جیب عدمبر دل سوخته ما دو سه دامان زد و رفت
جگر اهل سخن از نفس صائب سوختآه ازین شمع که آتش به شبستان زد و رفت