غزل شمارهٔ ۱۶۳۵
خم چو گردد قدِ افراخته میباید رفتپل بر این آب چو شد ساخته میباید رفت
راه باریک عدم راه گرانباران نیستهر چه داری همه انداخته میباید رفت
آنچه در کار بود ساختنش خودسازی استگو مشو کار جهان ساخته، میباید رفت
سنگ راه است غم قافله و فکر رفیقفرد و تنها همه جا تاخته میباید رفت
به نفس طی نشود دامن صحرای عدماین ره دور، نفسباخته میباید رفت
تا مگر شاهدِ مقصود مصوّر گردددلِ چون آینه پرداخته میباید رفت
سپر راهرو از راهزنان عریانی استتیغ جان را ز نیام آخته میباید رفت
این ره پر خس و خاشاک شود پاک به آهعلم آه برافراخته میباید رفت
من گرفتم که قمار از همه عالم بردیدست آخر همه را باخته میباید رفت
این سفر همچو سفرهای دگر صائب نیستبار هستی ز خود انداخته میباید رفت