گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۲۲

دل صد چاک اگر دست ز تن برمی داشتراه چون شانه در آن زلف معنبر می داشت
آن که گریان به سر خاک من آمد چون شمعکاش در زندگی از خاک مرا برمی داشت
دل بی حوصله سرشار ز می می گردیدچون سبو دست طلب گر به ته سر می داشت
می توانستم ازان لب، دهنی شیرین کردخال اگر چشم ازان کنج دهن برمی داشت
گر به همیان زر افزوده شدی طول حیاتزندگی بیش ز درویش، توانگر می داشت
اگر آیینه نمی بود ز روشن گهرانکه چراغی به سر خاک سکندر می داشت؟
صورتی داشت فکندن به زمین حرف مرااگر آن آینه رو طوطی دیگر می داشت
نتوان کند دل از صورت شیرین، ور نهکوه را ناله فرهاد ز جا برمی داشت
همه را در سر و کار تو به رغبت می کردصائب دلشده گر صد دل دیگر می داشت