غزل شمارهٔ ۱۶۱۹
از دلم عشق به جامی غمی دنیا برداشتنتوان پنبه چنین از سر مینا برداشت
چشمه آبله ما به گهر پیوسته استغوطه در گنج زد آن کس که پی ما برداشت
وادی عشق شد از سلسله جنبان معمورشوق روزی که مرا سلسله از پا برداشت
باز چون حلقه زنجیر، سلاست داردزلف هر چند که ربط از سخن ما برداشت
کرد دیوانگیم در در و دیوار اثرکعبه چون محمل لیلی ره صحرا برداشت
چه خیال است مرا چرخ سبکبار کند؟بار سوزن نتوانست ز عیسی برداشت
سایه اش خونی چندین کمر کوهکن استکوه دردی که دل از عشق تو تنها برداشت
حسن بی پرده بود پرده بینایی چشمساده لوح آن که ترا پرده ز سیما برداشت
دامن دشت جنون عالم نومیدی نیستخواهد از خاک مرا آبله پا برداشت
در تلافی گهر افشاند و همان منفعل استقطره ای چند که ابر از دل دریا برداشت
دامن عمر ابد را نتوان داد از دستشانه چون دست ازان زلف چلیپا برداشت؟
گر چنین داده خود باز ستاند صائبغیر عبرت نتوان هیچ ز دنیا برداشت