غزل شمارهٔ ۱۶۱۲
چشم مخمور ترا حاجت می نوشی نیستسرمه در چشم کم از داروی بیهوشی نیست
سخن تلخی اگر می گذرانی مردیدعوی حوصله تنها به قدح نوشی نیست
خوشه ما به دهن دانه آتش داردبرق با خرمن ما مرد هم آغوشی نیست
دست تکلیف مکن در کمرم ای رضوانسبزه باغچه خلد، بناگوشی نیست
می توان یافت ز عنوان جبین مضمون راهیچ علمی چو زبان دانی خاموشی نیست
در دیار ستم از نامه صد پاره ماجای در رخنه دیوار فراموشی نیست
دردسر تا نکشی صائب ازین بیخبرانگوشه ای امن تر از عالم خاموشی نیست