غزل شمارهٔ ۱۵۹۹
من که در سر هوس طره دستارم نیستهیچ با سایه اقبال هما کارم نیست
غم و غمخوار به اندازه هم می باشندشادم از بی کسی خویش که غمخوارم نیست
از خریدار به گوهر چه رسد غیر شکست؟زان گرمی است متاعم که خریدارم نیست
هر چه در خاطر او می گذرد می دانمبا چنین قرب، به خاک در او بارم نیست
سیل عشق تو به آن پایه رسانید مراکه به جز جغد کسی خانه نگهدارم نیست
رشته نسبت ما و تو رسا افتاده استگرهی نیست در آن زلف که در کارم نیست
ای که از ننگ گرفتاری من می پیچیبنما حلقه دامی که گرفتارم نیست
آنچنان نقطه خال تو ربوده است مراکه به فرمان، قدم خویش چو پرگارم نیست
ابر از گریه من چون نشود تر صائب؟مرد سر پنجه مژگان گهربارم نیست