گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۸۳

خلوت آینه را طوطی غمازی هستهر کجا روی نهادیم سخنسازی هست
نیست مجنون وفادار مرا پای گریزورنه چون زور جنون سلسله پردازی هست
چشم نظارگیان تاب ندارد، ورنهدل تاریک مرا آینه پردازی هست
از نفس های پریشان غبارآلودممی توان یافت که در سینه سبکتازی هست
فیض سر رشته امید عمومی دارددر حریمی که نگاه غلط اندازی هست
دامن گل نشود زخمی سر پنجه خارگلستانی که در او شعله آوازی هست
انتظار جگر سوختگان سنگ ره استورنه ما را چو شرر رخصت پروازی هست
تا نبارد به سرش تیغ، دهن نگشایدچون صدف در دل هر کس گهر رازی هست
روی برتافتن از سیلی غم بی‌جگری استورنه چون رنگ، مرا شهپر پروازی هست
چون شرر آمدن و رفتن ما هر دو یکی استما چه دانیم که انجامی و آغازی هست
حیف باشد که درین دشت شکاری نکندهر که را قوت سرپنجه شهبازی هست
از نواهای جگرسوز تو صائب پیداستکه ترا در دل صد پاره نواسازی هست