گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۷

شد گرفتاری فزون در روزگار خط مراخاک دامنگیر شد آخر غبار خط مرا
خط آزادی طمع زان خط مشکین داشتمابجد مشق جنون شد نوبهار خط مرا
گوهر شهوار را گرد یتیمی کیمیاستنیست بر خاطر غبار از رهگذار خط مرا
آنچنان کز سرمه گیرد روشنایی دیده هامی شود آیینه روشن از غبار خط مرا
چون قلم از هستی من هست تا بندی به جانیست آزادی ز دام دل شکار خط مرا
زشت می آیم به چشم خویش از بی جوهریدر جگر روزی که نبود خارخار خط مرا
سر نمی پیچم ز خط، تیغم اگر بر سر نهندچون قلم تا چاک دل شد رازدار خط مرا
دوربینان از دعا دارند بر آمین نظردر کمند زلف دارد انتظار خط مرا
نیست صائب بردم جان بخش عیسی چشم منزنده می دارد نسیم مشکبار خط مرا