گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۶۵

شهد در خانه پر روزن زنبور یکی استشمع هر چند که بسیار بود، نور یکی است
غنچه بیهوده سرانگشت نگارین کرده استناخن آن کس که زند بر دل ناسور یکی است
در محیطی که ز دل نقش دو عالم شویدآن که از صفحه خاطر نشود دور یکی است
سفر از خویش چو کردی، همه جا معراج استمنبر و دار، بر حالت منصور یکی است
تا به دریا نرسد سیل، نمی آرامدپیش ما خانه ویرانه و معمور یکی است
الفت آهوی وحشی گرهی بر بادستشوخ چشمی که نگردد ز نظر دور یکی است
ابر رحمت نکند فرق گل و خار از همعزت مست درین مجلس و مستور یکی است
عشق باری است که در پله برداشتنشکمر طاقت کوه و کمر مور یکی است
خاک گردید و نشد چهره اش از می گلفامطالع جام من و کاسه طنبور یکی است
غرض از ظرف اگر خوردن آب است و طعامکاسه چوبین من و کاسه فغفور یکی است
سخن آن است کز او زنده دلی گرم شودلب افسرده بیانان و لب گور یکی است
بی بصیرت چه شناسد سخن صائب را؟تلخ و شیرین به مذاق دل رنجور یکی است