گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۲۹

خال زیر لب آن ماه لقا افتاده استچشم بد دور که بسیار بجا افتاده است
دل بی جرأت ما گوشه نشین ادب استورنه لعل لب او بوس ربا افتاده است
بی سرانجامتر از نقطه بی پرگارستتا دل از حلقه زلف تو جدا افتاده است
بی سیاهی نتوان چشمه حیوان را یافتخال در کنج لب یار بجا افتاده است
بی اشارت خم ابروی تو یک ساعت نیستقبله ات شوختر از قبله نما افتاده است
نیک چون باز شکافی سر بی مغزی هستهر کجا سایه ای از بال هما افتاده است
می کند رحم به آشفتگی ما صائبهر که را کار به آن زلف دو تا افتاده است