غزل شمارهٔ ۱۵۲۲
آن که در جام خضر آب بقا ریخته استبه لب تشنه ما زهر فنا ریخته است
ما نه امروز کبابیم، که معمار ازلرنگ افلاک ز خاکستر ما ریخته است
طفلی و سنگ و گهر در نظرت یکسان استتو چه دانی که درین خاک چها ریخته است!
نیست پرواز به بال دگران شیوه منورنه در سایه من بال هما ریخته است
خاک را دست به افسردن این آتش نیستخون عشاق عیان است کجا ریخته است
ما نه آنیم که بر برگ بلرزیم چو بیدبارها دامن گل از کف ما ریخته است
صائب از چشمه آیینه کجا گیرد آب؟آن که در شوره زمین آب بقا ریخته است