گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۱

می کشد خاطر به جا و منزل دیگر مراچرخ گویا ساخت از آب و گل دیگر مرا
عمر شد در گوشمالم صرف، گویا روزگارمی کند ساز از برای محفل دیگر مرا
گرچه در ظاهر چو مجنون رو به حی آورده امنیست غیر از پرده دل محمل دیگر مرا
سوخت تخم من ز برق عشق و دهقان هر نفسمی فشاند در زمین قابل دیگر مرا
چون گهر چندان که اندازم درین دریا نظرنیست جز گرد یتیمی ساحل دیگر مرا
چشم من سیر از جهان و هر دم از بهر طمعکاسه دریوزه سازد سایل دیگر مرا
هر کجا چون سایه رو آرم ز آباد و خرابنیست جز افتادگی سر منزل دیگر مرا
گرچه دل خون شد ز درد عشق صائب کاشکیدر بساط سینه بودی صد دل دیگر مرا