غزل شمارهٔ ۱۵۰۶
نفس سوخته شمع سر بالین من استمهر خاموشی من جام جهان بین من است
تیغ چون بید ز جان سختی من می لرزدموج بی بال وپر از لنگر تمکین من است
بر دلم گرد یتیمی چو گهر نیست گرانعشرت روی زمین در دل غمگین من است
لنگر از خویش سرانجام دهد کشتی منپله خواب، گران از دل سنگین من است
حسن از تربیت عشق شود عالمسوزسرخی روی گل از نغمه رنگین من است
خواهد از نقش به نقاش رسانید مرااتحادی که در آیینه حق بین من است
بحر از پنجه مرجان نپذیرد آرامناصح از ساده دلی در پی تسکین من است
شده ام خانه دربسته ز حیرت صائبمی خورد خون خود آن کس که سخن چین من است