گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۹۷

کلک من شعله برجسته این نه لگن استشمع من باعث دلگرمی هفت انجمن است
تا خراشیده نگردد، نشود صاحب نامدل رنگین سخنان همچو عقیق یمن است
به که مقراض به سررشته امید زنمزخم را بخیه درین ملک ز تار کفن است
زرپرستان بپرستند چو خورشید بلندکرم شب تابی اگر در دل زرین لگن است
به سر آمد شب غربت، غم دل کرد سفربعد ازین فصل شکر خنده صبح وطن است
نارسا گر نبود مستمع صاحب هوشکوتهی زینت شایسته زلف سخن است
سخن است این که شود تشنه لبی کم ز عقیقلب او می مکم و آتشم اندر دهن است