غزل شمارهٔ ۱۴۷۹
در بهاران سر مرغی که به زیر بال استاز دم سرد خزان ایمن و فارغبال است
هر چه اندوخته ای از تو جدا می گرددآنچه هرگز نشود از تو جدا، اعمال است
چه کنی دعوی تجرید، که درویشان راچشم بر حسن مآل است و ترا بر مال است
همه از گردش افلاک شکایت داریمپایکی خرمن ما گرچه ازین غربال است
می خراشد جگر سنگ، فغان جرسشیارب این قافله را چشم که در دنبال است؟
شکوه هایی که گره گشته مرا در دل تنگتب گرمی است که موقوف به یک تبخال است
به سیاهی شده ای ملتفت از آب حیاتای که از حسن ترا چشم به خط و خال است
ایمن از دیده شورست جمالی که تراستکز لطافت گل رخسار تو بی تمثال است
سرو بالای ترا پایه بلند افتاده استساق سیمین ترا هاله مه خلخال است
نیست ممکن نکند رحم به دردی که مراستدل بیدرد تو هر چند که فارغبال است
نیست از عیب خود آگاه، خودآرا صائبچشم طاوس ز کوته نظری بر بال است