غزل شمارهٔ ۱۴۷۱
عمر بگذشت و هوس در دل ما نیمرس استراه طی گشت و همان آبله ها نیمرس است
آه ما گر به زمین بوس اجابت نرسدنیست تقصیر هدف، ناوک ما نیمرس است
در ستمکاری و بیداد رسا افتاده استیار چندان که در آیین وفا نیمرس است
به من از تیغ تو یک زخم نمایان نرسیدمد احسان تو بیرحم چرا نیمرس است؟
نکهت پیرهن یوسف مصرست رساگر ز کوته نظری جذبه ما نیمرس است
نه به غمخانه من، نه به مزارم آمدآن ستمگر ز کجا تا به کجا نیمرس است!
میوه پخته محال است نیفتد بر خاکهر که دل بسته به این دار فنا نیمرس است
می رسد رزق به اندازه حاجت صائببر زیادت طلبان آب و گیا نیمرس است