گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: بایدمرا۹ بیت
زلف را نبود سرانجامی که می‌باید مراخط مگر سامان دهد دامی که می‌باید مرا
کم مبادا سایهٔ عشق از سرم، کز درد و داغمی‌رساند پخته و خامی که می‌باید مرا
برنمی‌دارد به رغم من نظر از خاکِ راهمی‌فشاند بر زمین جامی که می‌باید مرا
از غلط بخشی کند در کارِ اربابِ هوسآن لبِ خوش حرف، دشنامی که می‌باید مرا
از پریدن‌های چشم و از تپیدن‌های دلمی‌رسد از یار پیغامی که می‌باید مرا
حرص چون ریگِروان منزل نمی‌داند که چیستور‌نه آماده است هر کامی که می‌باید مرا
می‌درخشد از ته هر حلقه روزِ روشنیدر شبِ زلف است ایامی که می‌باید مرا
نیست بعد از عشق پروای صراطم، زان که داداین ره باریک، اندامی که می‌باید مرا
حق به دستِ من بود صائب اگر خون می‌خورمنیست در میخانه‌ها جامی که می‌باید مرا