غزل شمارهٔ ۱۴۵
صبح از جانهای روشن یاد میآید مراشام از تاریکی تن یاد میآید مرا
از دمِ سردِ خزان برگی که میافتد به خاکاز جهان بیبرگ رفتن یاد میآید مرا
میشوم چون شبنمِ گل آب از تردامنیچون ازان پاکیزه دامن یاد میآید مرا
ناله خیزد چون سپند از دانهام بی اختیارچون ازان صحرا و خرمن یاد میآید مرا
میشود یاقوتی از خونِ جگر منقارِ منچون ازان فیروزه گلشن یاد میآید مرا
گوهرم را می دهد گَردِ یتیمی خاکمالچون ازان دریای روشن یاد میآید مرا
تیغ میگردد الف بر سینهٔ شهبازِ منگاهگاهی کز نشیمن یاد میآید مرا
میشود چشمم ز حسرت چون یدِ بیضا سفیدچون ز طور و نخلِ ایمن یاد میآید مرا
طفلِ اشکم، نیست جز گَردِ یتیمی دایهامکی ز آغوش و ز دامن یاد میآید مرا
رشتهٔ اشکم به دامن میرسد بیاختیارچون ز عیسیٰ همچو سوزن یاد میآید مرا
نیست تا گل در نظر صائب چو بلبل خامشمدر حضورِ گل ز شیون یاد میآید مرا