گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۴۰

عشق بیتابی ذرات جهان را سبب استزردی چهره خورشید ز درد طلب است
یک زمان بی دم گرم و نفس سرد مباشکه ز انفاس، همین یک دو نفس منتخب است
مگشا لب به شکرخند که در عالم دردرخنه مملکت دل، دم صبح طرب است
چون صدف هر که به دریوزه دهن باز کندگرچه در آب گهر غوطه زند، خشک لب است
دل ز بیداری شب، زنده جاوید شودچشمه خضر نهان در ته دامان شب است
ماه و خورشید بود شمع ته دامانشسر زلفی که سیه روزی ما را سبب است
سبز تلخی نتوان یافت به شیرینی توگوشه چشم ترا چاشنی کنج لب است
چه کند صائب مسکین نگدازد چون موم؟روزگاری است که دربند گران ادب است