غزل شمارهٔ ۱۴۳۸
زان دم تیغ که از آب بقا سیراب استآب بردار که صحرای فنا بی آب است
پیر کنعان نظر از راه نظر بستن یافتچشم پوشیدن این طایفه فتح الباب است
طوق زنجیر، گریبان سمورست مراموی چون تیغ زند بر تن من، سنجاب است
تا رسیده است به آن موی کمر پیچیده استرشته جان من و موی کمر همتاب است
ذره ای نیست در آفاق که سرگردان نیستاین محیطی است که هر قطره او گرداب است
اشک در دیده شرابی است که در جام جم استداغ بر سینه چراغی است که در محراب است
فارغ از دردسر منت تعمیرم ساختصندل جبهه ویرانه من سیلاب است
حیف و صد حیف که از آب مروت خالی استاین همه کاسه زرین که بر این دولاب است
خواب و بیداری آگاه دلان نیست به چشمشب این طایفه روزی است که دل در خواب است
تا گرفته است ز لب مهر خموشی صائبگوش این نغمه شناسان، صدف سیماب است