گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۱۹

از خط سبز نشد یک سر مو حسن تو کمدر ته زنگ ز شمشیر تو جوهر پیداست
نبض سیلاب بهارست رگ ابر بهارعالم آشوبی ازان زلف معنبر پیداست
برق را ابر نسازد ز نظرها پنهانشوخی حسن بتان از ته چادر پیداست
پیچش مو دهد از آتش سوزنده خبرسوز مکتوب من از بال کبوتر پیداست
به نمکزار توان پی ز نمکدان بردنشوری بخت من از دیده اختر پیداست
چشم بد دور ازان سلسله زلف درازکه ز هر حلقه او عالم دیگر پیداست
از گرانسنگی در دست سبک مغزی منشورش بحر ز بی تابی لنگر پیداست
این نه خط است که از عارض دلبر پیداستپیچ و تاب من ازان عارض انور پیداست