غزل شمارهٔ ۱۴۱۷
قد موزون تو روزی که به جولان برخاستهر که را بود دلی، از سر ایمان برخاست
خار خار دلم از سینه نمایان گردیدبخیه تنگ رفویم ز گریبان برخاست
شرم عشق است که پامال نگردد هرگزلاله افکنده سر از خاک شهیدان برخاست
که دگر ز اهل کرم رحم به محتاج کند؟ابر با دیده خشک از لب عمان برخاست
بر دل غنچه اگر خورد نسیمی گستاخشور محشر به دل بیضه ز مرغان برخاست
همت آبله پای طلب را نازم!که به مشاطگی خار مغیلان برخاست
زد همان روز که با غنچه محجوب تو لافقفل شرم از دهن پسته خندان برخاست
همدمی سیر مقامات نفرمود او رانی ما تا به چه طالع ز نیستان برخاست
بگسل از اهل کرم تا شودت پایه بلندصدف از خاک به یک ریزش نیسان برخاست
قالبی نیست سخن سنجی ما چون طوطیبلبل ما ز دل بیضه غزلخوان برخاست