غزل شمارهٔ ۱۴۰۴
سوخت تنهایی مرا ای بی وفا وقت است وقتگر شبی خواهی شدن مهمان ما وقت است وقت
می رود خط تنگ سازد جا بر آن کنج دهنبوسه ای گر می کنی در کار ما وقت است وقت
زان هلال خط که زنگ از دل چو صیقل می بردمی دهی آیینه ام را گر جلا وقت است وقت
تا نپوشیده است چشم از زندگی یعقوب ماگر به کنعان خواهی آمد ای صبا وقت است وقت
در چنین وقتی که ما از خویش بیرون رفته ایمگر درآیی از در صلح و صفا وقت است وقت
جان ز لب در فکر دامن بر میان پیچیدن استگر حلالی خواهی از بیمار ما وقت است وقت
گر حقوق آشنایی را رعایت می کنیعمر چندان نیست ای ناآشنا وقت است وقت
از تو چشم همتی دارند از خودرفتگانگر به گل پایت نرفته است از حنا وقت است وقت
بر سر بالین بیماران درد انتظارگر رسانی خویش را ای نارسا وقت است وقت
بیش ازین مپسند عالم را سیه در چشم ماخوش برآی از زیر ابر ای مه لقا وقت است وقت
دستم از سرشته امیدها کوته شده استگر به دستم می دهی زلف دو تا وقت است وقت
گشت چشم استخوان ما سفید از انتظارمی گشایی گر پر و بال ای هما وقت است وقت
سوزن بی دست و پا سر رشته را گم کرده استجذبه ای گر داری ای آهن ربا وقت است وقت
دست دامنگیر و پای رفتنش زین درنماندرحم کن بر صائب بی دست و پا وقت است وقت