گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۰۲

دوش مجلس از زبان شکوه ام در می گرفتکاش این شمع پریشان را کسی سر می گرفت
کوه تمکین و سبکساری کنون هم پله اندرفت آن موسم که بحر عشق لنگر می گرفت
دیده ابلیس اگر می داشت نور معرفتخاک را از چهره چون خورشید در زر می گرفت
آن که می زد از نصیحت آب بر آتش مرکاش اول پرده از رخسار او برمی گرفت
چشم خود را داده بود از آب حیوان خضر آبتا غرور آیینه از دست سکندر می گرفت
با ضعیفان سختگیریهای چرخ امروز نیستدایم این بیدادگر نخجیر لاغر می گرفت
شرم اگر بیرون در می بود و می در اندرونصحبت ما و تو امشب رنگ دیگر می گرفت
صائب از بزمی که من افسرده بیرون آمدمپنبه مینا ز روی گرم می در می گرفت