گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۸۷

زان دهن انگشتر زنهار می باید گرفتبعد ازان مهر از لب اظهار می باید گرفت
نوبهار آمد، ره گلزار می باید گرفتداد دل از ساغر سرشار می باید گرفت
در چنین فصلی که عریانی لباس صحت استپنبه از مینا، ز سر دستار می باید گرفت
بر خود اوضاع جهان هموار کردن سهل نیستخار بی گل را گل بی خار می باید گرفت
خون خود را لعل کردن کار هر بیدرد نیستجا به زیر تیغ چون کهسار می باید گرفت
می کند از دوستان خصمی تراوش بیشترطوطیان را سبزه زنگار می باید گرفت
هیچ سایل را مبادا کار با سنگین دلان!بوسه ای زان لب به چندین بار می باید گرفت
موشکافان کفر می دانند شید و زرق رارشته تسبیح را زنار می باید گرفت
تا به کی شد دل از طول امل در پیچ و تاب؟از فسون این مهره را از مار می باید گرفت
مشت خاکی را که سامان وصول بحر نیستدامن سیل سبکرفتار می باید گرفت
تا نگردیده است صائب استخوانت توتیاگوشه ای زین خلق ناهموار می باید گرفت