گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۷۶

زهرخند ای دل که دور گریه مستانه رفتروزگار دار و گیر شیشه و پیمانه رفت
می شود کان بدخشان از شراب لعل رنگچون سبو با دست خالی هر که در میخانه رفت
دانه می گویند بعد از کاه می ماند بجاخرمن امید ما را کاه ماند و دانه رفت
راز عشق از دل به زور گریه بر صحرا فتادطرفه گنج گوهری از کیسه ویرانه رفت
بار قتل خود به دوش دیگران نتوان نهاددر میان عشقبازان کوهکن مردانه رفت
بت پرستان چون نسوزانند با صندل مرا؟آن که گاهی دردسر می داد، ازین بتخانه رفت
می کند جا در ضمیر آشنایان سخنهر که چون صائب به فکر معنی بیگانه رفت