گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۷۳

هر که عبرت حاصل از اوضاع دنیا کرد و رفتیوسف خود را درین بازار پیدا کرد و رفت
توده خاکستر گردون مقام عیش نیستهمچو صبح آیینه را باید مصفا کرد و رفت
در قفس برگ اقامت ساختن بی حاصل استشهپر پرواز می باید مهیا کرد و رفت
در جهان رنگ و بو ماندن نه از روشندلی استیک نظر شبنم گلستان را تماشا کرد و رفت
در محیط آفرینش از حبابی کم مباشکز نظر وا کردنی دل را به دریا کرد و رفت
در شکست آرزو زنهار کوتاهی مکنتا توانی خاروخس در چشم دنیا کرد رفت
فقر گنج سر به مهر حق، جهان ویرانه استاحتیاج خود نمی باید هویدا کرد و رفت
هر که دل از دست داد و عشوه دنیا خریدیوسف خود را به سیم قلب سودا کرد و رفت
هر که چون طفلان به فکر خانه آرایی فتادمحضر غفلت به دست خویش انشا کرد و رفت
از کشاکش مرغ روح خویش را آزاد کردهر که زنار علایق ازمیان وا کرد و رفت
هر که نم بیرون نداد از بخل چون موج سرابجلوه خشکی درین دامان صحرا کرد و رفت
روزگار آن سبکرو خوش که مانند شرارروزنی زین خانه تاریک پیدا کرد و رفت
هر که چون موج سراب آمد به این وحشت سراصائب از طول امل طوماری انشا کرد و رفت