گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۳۹

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: لنداشت۱۱ بیت
یاد ایامم که در تن جان ما منزل نداشتموجه مطلق عنان ما غم ساحل نداشت
پرده بیگانگی در بحر وحدت محو بودرشته مو از حباب این عقده مشکل نداشت
روز و شب در پرده های شرم خود می کرد سیرلیلی صحرایی ما خانه و محمل نداشت
خوش نشین باغ و بستان بود چون آزادگانسرو ما از تنگنای جسم، پا در گل نداشت
خرده های جان ما از شوق چون ریگ روانفکر دوری و غم نزدیکی منزل نداشت
برگ عیش ما ز احسان بهار آماده بودسرو ما از بی بری بار جهان بر دل نداشت
در بهارستان بی رنگی، گل بی خار ماخار در پیراهن از اندیشه باطل نداشت
نه غم ابری و نه پروای برقی داشتیمهیچ کس از خانه ما چشم بر حاصل نداشت
بود در دارالامان خامشی آسوده دلشمع ما اندیشه فانوس یا محفل نداشت
کار بر ما چون حباب از خودنمایی تنگ شدورنه تنگی ره در آن دریای بی ساحل نداشت
نوبهار بی خزان معرفت در هیچ عهدبلبلی آتش نفس چون صائب بیدل نداشت