گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۳۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: رنداشت۷ بیت
آن لب نو خط غباری از دل ما برنداشتآب خضر از دل سیاهی فکر اسکندر نداشت
خانمان سوزست برق بی نیازیهای حسنورنه آن آیینه رو حاجت به خاکستر نداشت
از بیابانی که سالم برد بیدردی مراغیر خون بی گناهان لاله دیگر نداشت
من به اوج لامکان بردم، وگرنه پیش ازینعشقبازی پله ای از دار بالاتر نداشت
چون هلال عید، دور جام یک دم بیش نیستوقت آن کس خوش که چشم از چشم ساقی برنداشت
چشم خواب آلود ما مستغنی از افسانه بودکشتی ما از گرانباری غم لنگر نداشت
بود صائب در گرفتاری حضور دل مراغیر دام اوراق ما شیرازه دیگر نداشت