غزل شمارهٔ ۱۳۱۵
ماه در گردون نوردی چون دل آواره نیستدر بساط آسمان این کوکب سیاره نیست
از حجاب تن، دل رم کرده ما فارغ استدامن ما چون شرر در زیر سنگ خاره نیست
کار بیدردان بود گل در گریبان ریختنبرگ عیش نامرادان جز دل صد پاره نیست
چشم شبنم تکمه پیراهن خورشید شدحسن، شرم آلودگان را مانع نظاره نیست
هیزم تر، صندل تدبیر نفروشد به ماجز سر تسلیم، اینجا دردسر را چاره نیست
تا بود دل تیره، تن با او مدارا می کندسنگ چون آیینه شد، ایمن ز سنگ خاره نیست
پا منه بیرون ز زهد خشک، چون عارف نه ایطفل را دارالامانی بهتر از گهواره نیست
از صفای وقت صائب در حجاب غفلت استدر خرابات مغان هر کس که دردی خواره نیست