گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۹۳

پاکدامان را غمی از تهمت ناپاک نیستبحر را از پنجه خونین مرجان باک نیست
نیست اگر آب حیا در چشم گردون گو مباششکرلله تخم امیدی مرا در خاک نیست
گل به گلچین دست داد و بلبل از غیرت نسوختعشق بی غیرت برآید، حسن چون بیباک نیست
می شوند از گردش چشم بتان زیر و زبرعشقبازان را غمی از گردش افلاک نیست
گر کمند وحدتی در عالم ایجاد هستپیش سربازان به غیر از حلقه فتراک نیست
می شود از خاک افزون دام را حرص شکارچشم نرم حرص را اندیشه ای از خاک نیست
مصرع برجسته مستغنی است از تحسین خلقاز خس و خاشاک بال شعله ادراک نیست
پاس اوقات شریف از در گشودن مانع استکعبه حاجت روا در بسته از امساک نیست