گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۷۰

شسته ام از چشمه مه رو به آبم کار نیستشیر مست ماهتابم با شرابم کار نیست
ماهتاب از شمع کافوری ندارد کوتهیبا چراغ خیره چشم آفتابم کار نیست
کرده ام تر از گل شب بوی بیداری دماغبا نسیم غفلت ریحان خوابم کار نیست
مستم اما در پی آزار کم ظرفان نیمموج بی پروایم اما با حبابم کار نیست
بارها بند قبای صبح را واکرده امبا چنین دستی به دامان نقابم کار نیست
آسمان گو کشتی انصاف بر خشکی ببندماهی ریگ روانم من، به آبم کار نیست
نسبت من با خطا دورست از فهمیدگیصائبم صائب به جز فکر صوابم کار نیست