گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۵۱

عالم اسباب غیر از پرده های خواب نیستدیده بیدار دل بر عالم اسباب نیست
می کند خورشید هم دریوزه آب از دیده هانه همین در دیده بی شرم انجم آب نیست
سیر و دور ما به سیر و دور گردون بسته استاختیاری موج را در حلقه گرداب نیست
لرزد از ظالم فزون مظلوم در زیر فلکگرگ را چون گوسفند اندیشه از قصاب نیست
چون به منزل پشت پا در رهنوردی می زند؟جذبه دریا اگر خضر ره سیلاب نیست
تا مباد از قیمت نازل به خاکش افکنندگوهر ما در صدف بی رعشه سیماب نیست
در جهان ساده لوحی نقش نامحرم بوددر حریم کعبه طاق ابروی محراب نیست
جوهر تیغ است داغ پیچ و تاب آن کمراین قدر در موی آتش دیده پیچ و تاب نیست
همچو غواصان به جای بی نفس کن جستجوگرچه در این نه صدف آن گوهر نایاب نیست
هوشیارانند صائب مصرف این سیم قلبدر حریم میکشان رسم تکلف باب نیست