غزل شمارهٔ ۱۲۴۴
شمع فانوس خیال آسمان پیداست کیستشعله جواله این دودمان پیداست کیست
آن به دل نزدیک دور از چشم، کز لطف گهردر جهان است و برون است از جهان پیداست کیست
مجلس آرایی که چون جان جلوه پیدایی اشبرنمی دارد اشارات نهان پیداست کیست
با همه نیرنگ سازی، آن که در گلزار اونیست رنگی از بهار و از خزان پیداست کیست
دیده یوسف شناسان در غبار کثرت استورنه یوسف در میان کاروان پیداست کیست
حسن مستوری که آورده است از نظاره اشنرگس عین الیقین آب گمان پیداست کیست
گرچه پیدا و نهان با هم نمی گردند جمعآن که پنهان است و پیدا در جهان پیداست کیست
آن که ذرات دو عالم را نسیم لطف اومی کند بیدار از خواب گران پیداست کیست
آهوی وحشی چه می داند طریق دلبری؟مردمی آموز چشم دلبران پیداست کیست
نیست در شان عسل حسن گلوسوز این قدرچاشنی بخش لب شکرفشان پیداست کیست
نقشبندی بی قلم نه کار هر صورتگری استچهره پرداز خط سبز بتان پیداست کیست
خضر اگر تیری به تاریکی فکند از ره مروآن که می بخشد حیات جاودان پیداست کیست
این جواب آن که شیخ مغربی فرموده استمخفی اندر پیر و پیدا در جوان پیداست کیست