غزل شمارهٔ ۱۲۲۸
زلف یار از جلوه خط پریشانی شکستاز غبار لشکر موران سلیمانی شکست
کشتی ما گرچه از موج خطر صد پاره شدتخته ای هر پاره اش بر فرق طوفانی شکست
داغ منت چون کلف هرگز نرفت از چهره اشهر که بر خوان فلک چون مه لب نانی شکست
اندکی از سینه پر شور ما دارد خبردر کنار زخم هر کس را نمکدانی شکست
رو نگرداند ز تیغ آتشین آفتابهر که در راه طلب چون صبح دامانی شکست
دل ز راه عجز و دلدار از سر ناز و غرورهر گلی طرف کلاه اینجا به عنوانی شکست
موجهای بحر یکرنگی به هم پیوسته استاز شکست خاطر ما کافرستانی شکست
از جنون، گفتم قلم بردار از من روزگاردر بن هر ناخنم سودا نیستانی شکست
از شکست بال، صائب در قفس خون می خورمای خوشا مرغی که بالش در گلستانی شکست