گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۰۶

بی محابا در میان نازکش انداخت دستناخن شاهین ز رشک بهله ای در دل شکست
قبله گاه من، کلاه سرگرانی کج منهطاق ابروی تو می ترسم نهد رو در شکست
سرگرانیهاش با افتادگان امروز نیستنقش ما با زلف او از روز اول کج نشست
لشکر خط شهربند حسن را تسخیر کردزلف او افتاده است اکنون به فکر کوچه بست
غنچه خواهد شد گل خمیازه ام از فیض میمی کشد بر دوش من آخر سبوی باده دست
گوشه ابروی استغنا چه می سازی بلند؟می توان از گردش چشمی خمارم را شکست
دست آلایش کشیدم صائب از کام جهانهمت من بس بلند افتاده و این شاخ پست