غزل شمارهٔ ۱۱۷۶
رفتن گلزار کار مردم بیکاره استبرگ عیش دردمندان از دل صد پاره است
با دل روشن ز اسباب تنعم فارغمبستر و بالین من چون لعل، سنگ خاره است
از دل عاشق مجو آرام در زندان تناین شرر در سنگ از بی طاقتی آواره است
ناز و نعمت حرص را بال و پر خواهش شودچهره سیراب، افزون تشنه نظاره است
می دواند آدمی را حرص بر گرد جهانورنه گندم سینه چاک از بهر روزی خواره است
از دل بی آرزو کوه گران لنگر شدیمخواب طفلان باعث آسایش گهواره است
حرص هر کس را که صائب نعل در آتش گذاشتهمچو قارون گر بود زیر زمین، آواره است